حلال خور ترمز می کند!!!!
روزی روزگاری در همین نزدیکی حلال خوری بود که...
حلال خور ما مي خواست سوزن نخ کند
ني به کندي بلکه فورا" نخ کند
حلال خور ما مي خواست سوزن نخ کند
سوزنش را بهتر از بابا نخ کند
رفت در کنج اتاق خود نشست
در به روي انجمن و بابا ببست
عينکي در جيب بودش نمره دار
کرد آن را روي بيني استوار
بعد نخ را در دهان خويش برد
خيس کرد و سوي سوزن پيش برد
نخ ستبر و چاک سوزن ، تنگ بود
در ميان سوزن و نخ ، جنگ بود
حلال خور ما در کار ، استمرار کرد
لاجرم يک کار را صد بار کرد
گفت : آخر سوزن از رو مي رود
نخ ز سوراخ عاقبت تو ميرود
گفت : اين آسانترين کار من است
کار نيکو کردن از پر کردن است
روز رفت و ماه رفت و سال رفت
عمر حلال خور ما بر اين منوال رفت
کهنه کاري آمد از راه دراز
گفت بيخ گوش حلا خور ما به راز
کاروان عمر تو در پاي سوزن – نخ گذشت
عمر تو در پاي سوزن نخ گذشت
روز رفت و هفته و سال و سده
خواب ماندي و جهان شد دهكده
سالها «اين مثنوي تأخير شد»
موي بور تو چون شير شد
ريزه ميزه من! برنجت شد كته
لاجرم بر آب افتادت پته
دست از سوزن بدار و نخ متاب
فكر نان كن، خربزه آبست، آب
حلال خور ما نخ بر لب و سوزن به دست
گفت: اين از نان شب واجتتر است
افت دارد از براي چو نيم مني
كه نتانم كرد نخ در سوزني
در همين احوال كودكي خردسال
مي گذشت از گوشهاي با قيل و قال
حــلال خـور را ديــد او
آمد بنشست با او روبه رو
گفت: مشغول چهاي؟ اي ريزه ميزه
گفت: دارم نخ به سوزن ميزنم
سوزن و نخ را گرفت از دست او
نخ به سوزن كرد و گفت: اينك برو
حلال خور ما حيران شد و گفت: اي عجب
كودكي از پاي تا سر يك وجب
كار نيكو، بهتر از من ميكند
بهتر از من نخ به سوزن ميكند
كهنهكار نكتهسنج خوش ادا
گفت رندانه به گوش ريزه ميزه ما
طرح دنيا را كه ميانداختند
هر كسي را بهر كاري ساختند
بعد از اين در كار خويش انديشه كن
پند بشنو، كشك سابي پيشه كن
